یه روز مسوول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می
زدند... یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و
جن چراغ ظاهر میشه... جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می
کنم... منشی می پره جلو و میگه: «اول من ، اول من !...
من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ
نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»... پوووف! منشی ناپدید میشه... بعد
مسوول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من ، حالا من!... من می خوام توی
هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی
داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»... پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه...
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه... مدیر میگه: «من می خوام که اون دو
تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!!
یک روز پدر خانواده دعای پسرش را هنگام خواب شنید...
پسر : خداوندا مواظب پدر و مادر و مادر بزرگم باش خداحافظ پدر بزرگ
روز بعد پدر بزرگ میمیرد....
سه ماه بعد دوباره پدر دعای فرزندش را شنید ...
پسر : خداوندا مواظب پدر و مادرم باش خداحافظ مادر بزرگ....
روز بعد مادربزرگ میمیرد....
پدر نگران شد که فرزندش دارای قدرت پیشبینی و عجیب شده
و......
نگرانی پدر زمانی بیشتر شد که دوباره دعای فرزندش را پیش از خواب شنید ؛
خداوندا مواظب مادرم باش خداحافظ پدر...
پدر از شنیدن این دعا چنان نگران شد که نزدیک به سکته شد ولی خود را آرام کرد نفس عمیقی کشید و اندیشید
یک روز فرصت دارد تا خیلی از گناهانش را طلب آمرزش کند..
پدر تمامی شب را به دعا پرداخت تا گناهانش بخشوده شود،
صبح زود دوش گرفت صبحانه خورد و با آرامش رانندگی کرد که تصادف نکند مبادا کشته شود،
در محل کار هم تمامی وظایفش را با آرامش انجام داد و بسیار به دیگران کمک کرد....
به دوستانش سری زد و دیر وقت به خانه برگشت و دید هنوز زنده است!....
وقتی به خانه برگشت اول از همسرش عذر خواهی کرد و گفت مرا ببخش عزیزم ، من امروز روز بدی داشتم ....
همسرش گفت ؛ تو چه روز بدی داشتی ؟! ...
روز بد رو ما داشتیم ، چون شیر فروش محل دم در خانه ما درگذشت....