عشق حادثه است, ولی نرسیدن به اون, قانون! حادثه جو باش و قانون شکن
چاپخانه همه تقویم ها را مثل هم چاپ کرد ولی تقویم روزهای هر کس با بقیه فرق داشت.
خطاها همیشه در همسایگی حقیقت زندگی می کنندبه همین دلیل فریبمان می دهند
اشتباهات انسان ، در ابتدا رهگذرند، سپس میهمان میشوند و بعد صاحبخانه
پیش هم بودن اگر دیروزها لطفی نداشت
ارزش دیروز را امروز باور میکنیم . . .
در آغاز محبت گر پشیمانی بگو با من که من هم دل ز مهرت بر کنم تا فرصتی دارم
نبرد های زندگی همیشه به نفع قوی ترین وسریع ترین ها پایان نمی پذیرد
دیر یا زود بردن با کسی است که بردن را باور دارد
آرزومند آن نباش که چیزی غیر از آنچه هستی باشی
بکوش در کمال آنچه هستی بهترین باشی
زندگی کن و لبخند بزن به خاطر آنانی که با لبخندت زندگی می کنند
زندگی دو چهره بیشتر نداره ، یا به بازیت میگیره و یا به بازیش میگیری
انتخاب با توست ....
روزی غضنفر برای کار و امرار معاش قصد سفر به آلمان میکنه و همسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها کنه
خلاصه همسرغضنفر گفت :حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟
غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم....
همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من خوندن !!!!!!!!!!!!!!!!!
غضنفر گفت من برای تو نقاشی میکنم ... تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟
خلاصه غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید ..
این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟
+
+
+
+
حال ترجمه از زبان همسرش
خط اول :حالت چه طوره زن ؟
خط دوم :بچه ها چه طورن ؟
خط سوم : مادرت چه طوره ؟
خط چهارم :شنیدم سر و گوش ت می جنبه!!!
خط پنجم : فقط برگردم خونه....
خط ششم : می کشمت
خط هفتم :غضنفر از آلمان...
واسه دشت وسیع مهربونیات مترسک می شم تا هرگز کلاغ های غم دور و برت پیدا نشن
از همه اندوهگین تر کسی است که از همه بیشتر می خندد
به آرامش رسیدن، نه با فراموش کردن زندگی بدست می آید و نه با غرق کردن خود در زندگی
در حضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی
و در ژرفای وجودم...
می دانم چه دروغی گفته ام
دلبسته به سکه های قلک بودیم ، دنبال بهانه های کوچک بودیم ، رویای بزرگ شدن خوب نبود ، ای کاش تمام عمر کودک بودیم.
راه و رسم دوست داشتن هرچیز این است که احتمال از دست دادنش را بپذیری. / گیلبرت کیت چسترتون
همه دانشمندان تصمیم میگیرند كه قایم باشك بازی كنند.
از بخت بد "انیشتین" اولین كسی است كه باید چشم بگذارد.
او باید تا 100 بشمرد و سپس شروع به گشتن كند.
همه شروع به قایم شدن میكنند به جز" نیوتن ".
نیوتن فقط یك مربع یک متری روی زمین می كشد
و داخل آن روبروی اینشتین می ایستد. اینشتین میشمرد
1 – 2 – 3 - ............. 97 – 98 – 99- 100
او چشمانش را باز می كند و می بیند كه نیوتن روبروی
او ایستاده است.
اینشتین بلا فاصله میگوید: " سوك *سوك نیوتن ".
نیوتن انكار میكند و می گوید نیوتن سوك سوك
نشده است.
او ادعا میكند كه نیوتن نیست . تمام دانشمندان، بیرون
می آیند تا ببینند چگونه او ثابت میكند كه نیوتن نیست.
نیوتن میگوید: " من در یك مربع یه مساحت یک متر مربع ایستاده ام؛ این باعث میشود
كه من بشوم نیوتون بر متر مربع چون یك نیوتن بر متر مربع معادل یك پاسكال است ، پس
من پاسكال هستم ، پس"سوك سوك
پاسكال !!!".
قبل از اینکه به کسی ابراز علاقه کنی خوب فکراتو بکن چون شاید چراغی تو دلش روشن کنی که خاموش کردنش به خاموش شدن او بیانجامد
زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربانی را به فردا انداخت . . .
من آینده را دوست دارم زیرا بقیه عمرم را باید در آن بگذرانم
عالم برای مرد یک قلب است و قلب برای زن عالمی است
تو
هیچ وقت خیاط خوبی نمی شی
ببین بازم زدی دلمو تنگ کردی....!
زندگی رو از شیشه ی جلو نگاه کن ، نه از آیینه ی عقب . . .
برای محبت هایی كه عمیقند ندیدن و نبودن هرگز بهانه ای برای از یاد بردن نیست...
گاهی وقتها چقدر ساده عروسك میشیم ..نه لبخند میزنیم نه شكایت میكنیم...فقط احمقانه سكوت میكنیم
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
بیا فقط یک شب جایمان را عوض کنیم، من معشوقه میشوم و تو عاشق باش.من خیانت می کنم و تو فراموش کن
امیدوار بودم به پای هم پیر شویم ، نه به دست هم
ترس از عشق، ترس از زندگی است، آنان که از عشق می گریزند، مردگانی بیش نیستند
آنان که عشق خود را آشکار نکنند معشوق نخواهند بود (شکسپیر)
ناهار آب گوشت داریم، مامانی با گوشكوب در حال كوبیدن نخود و لوبیا است، موضوع انشا رو به مامانی می گویم
مامانی گوشكوب را نشانم می دهد و می گوید: كاربرد تریبون به مانند گوشكوب است با هر دو می توان له كرد، با گوشكوب نخود و لوبیا را و با میكروفون و تریبون شخصیت و حیثیت افراد را!
بابابزرگ یك قاشق آبگوشت وارد دهانش می كند و می گوید: عروس! باز این غذات بی نمكه! البته تقصیر شما نیست، نمك های این دور رو زمونه دیگه شور نیست، نمك هم نمك های قدیم!، حتی طنزنویس ها هم دیگه به بانمكی سابق نیستند، راستش آن زمان ما میكروفون و بلندگو و این جور چیزا نبود، آدمها سوسول نبودند، اگه با كسی كاری داشتند نیازی نبود از بلندگو استفاده كنند، صداشون رو می انداختن ته گلوشون و عربده می زدند همه هم صداشون رو می شنیدن، من خودم جوونی هام یه بار بالای برج میلاد بودم و تشنه ام شد، از اون بالا اصغر آقا رو صدا زدم تا برام یه ایستك لیمو بیاره، اونهم از خیلی سریع یه مینیاتور دربست گرفت و اومد دم در برج میلاد و ایستك رو بهم رسوند!
همه دور سفره چشماشون داشت از حدقه در می اومد، البته نه به خاطر اینكه بابابزرگ داشت خالی می بست بلكه به خاطر اینكه بابابزرگ تونست ركورد گفتن چهار دروغ در یك جمله اش رو بشكونه!
بابایی هم گفت: اصولا تریبون ها انواع مختلفی دارند، و درجه ی آزادی افراد در بیان حرفهایشان در آنها متفاوت است، در حال حاضر چنین تریبون هایی وجود دارد: تریبون آزاد، تریبون شبه آزاد، تریبون مثلا آزاد و تریبون منطقه آزاد! ؛ البته یه جورایی تریبون تست جنبه ی افراد هم هست، بعضی ها بی جنبه هستند، وقتی یه تریبون به دستشون می افته یه حرفایی رو می زنند كه خودشون هم معنی شون رو نمی دونن، پسرم تو هم مواظب باش وقتی میری انشات رو بخونی توش حرفی نزنی كه خانم معلمتون ناراحت بشه!
پیش داداشی می روم و از او در مورد میكروفون و بلندگو می پرسم، داداشی می گوید: برای اینكه بفهمی بلندگو چقدر مهم است یه لحظه تصور كن كه اصلا بلندگو اختراع نشده است، چه اتفاقی می افتد؟!
كمی فكر می كنم و میگویم: خب در آْن صورت سر ظهر می توانستیم راحت بخوابیم! ، داداشی می پرسد: چه ربطی داره؟!، من جواب می دهم: اگر بلندگو وجود نداشت سر ظهر میوه فروش ها با آن وانت هایشان مدام توی خیابون راه نمی افتادند و با صدای بلندگویشان مردم را سرظهر از خواب بیدار نمی كردند، و یا اینكه پسر همسایه مان دیگر نمی توانست با صدای بلند ضبطش ما را آزار دهد.
داداشی كمی فكر كرد و گفت: البته اگر میكروفون اختراع نمی شد دیگر چیزی نبود كه خواننده ها دستشان بگیرند و آواز بخوانند، و چون بلندگو هم نبود نمی توانستند كنسرت برگذار كنند كه این خیلی بد است چون باعث می شد دیگر ساسی مانكنی هم وجود نداشته باشد!!
پیش خواهر می روم و از او در مورد تریبون و بلندگو و میكروفون می پرسم، خواهر می گوید: هر سه اینها چیزهای خوبی هستند چون باعث اطلاع رسانی می شوند، اما حیف كه بشریت از این عنصرها به نحو احسنت استفاده نمی كند و نمی داند این وسایل كاربردهای خوب دیگری هم می توانند داشته باشند.
به خواهر می گویم: مثلا این وسایل چه كاربرد دیگری می توانند داشته باشند؟! خواهر آهی می كشد و می گوید: ای كاش فرهنگ سازی صورت می گرفت و یك عدد بلندگو بالای پشت بام می گذاشتیم و من از طریق آن بلندگو به تمام مردم شهر اعلام می كردم من قصد ادامه ی تحصیل ندارم
خیلی دلم برات تنگ شده... اونقدر که از دوریت می خوام گریه کنم...
اما وقتی قیافت یادم میاد خنده ام می گیره!
یه نفر داشته توی دریا غرق میشده، بلند بلند داد میزده: كمك، من شنا بلد نیستم! یکی داشته رد میشده میگه: حالا منم تنیس بلد نیستم، باید داد بزنم؟
یکی میره مزرعه میخره 2 سانتیمتر در 8 كیلومتر. میگن این چه زمینیه! چی میخوای بكاری؟ میگه به امید خدا "ماكارونی"
هیچ بارانی رد پای تو را از کوچه های قلبم نخواهد شست حتی سیلاب پاکستان
تست ازدواج یه بنده خدا از زنش:
از ازدواج با من مثل سگ پشیمونی با مثل خر کیف می کنی؟!!
شنیده بودم زیبارویان بى وفاویند...
آخه زشت! تو دیگه چرا؟!
یک شتر و یک گاو و یک میمون با هم بحث می کنند.
گاو می گه من شیر می دم.
شتر می گه من چیزای سنگین رو حمل می کنم.
...
...
...
تو هم یه چیزی بگو، آبروت رفت!