البته سعی می کنه با رژیم غذایی سفت و سخت تناسب اندامشم حفظ بکنه...
یه رژیمی هم برای پوست صورت و بدنش می گیره..! مثل پرهیز از خوردن غذاهای گرمی!
ماسک های زیادی هم می زاره، از شیر و تخم مرغ و هویج و خیار و توت فرنگی و گوجه فرنگی(اینا دستور غذا نیستا!!)گرفته تا لیمو ترش ( این لیمو ترش واقعا معجزه می کنه، به یه بار امتحانش می ارزه!)
این ماسک ها برای شفاف سازی!( ببخشید سیاسی شد!) پوسته...
البته حتما توی این مدت یه تمرین رقصی هم می کنه، تا بدنش از خشکی در بیاد و اون روز حسابی بترکونه!( ببخشید، دل ربایی بکنه!)
خوب، روز موعود فرا می رسه!
ساعت 8 صبح از خواب بیدار می شه( انگار که یه قرار مهم داره) بعد از خوردن صبحانه، می پره تو حموم، بعد از " اپیلیدی"! و استحمام که 2 ساعت طول می کشه...بالاخره ساعت 10 تا 10:30 می یاد بیرون...( البته ممکنه یه بار هم تو حموم ماسک بزاره...که تا ساعت 11 در حمام تشریف داره!)
بعد از ناهار...!
ادامه مطلب
- احساس میكنید باید به حمام بروید. شیر آب را باز میكنید تا گرم شود، سپس دنبال كارهایتان میروید. یك ساعت بعد دوباره به حمام سر میزنید. آب گرم شده، ولی حال دوش گرفتن را ندارید. شیر آب را میبندید و ترجیح میدهید كه بخوابید.
- سوار اتومبیلتان میشوید تا با همسر و فرزندانتان به گردش بروید. متوجه میشوید كه باید بنزین بزنید. در صف طولانی جایگاه عرضه سوخت منتظر میمانید و باقیمانده بنزین داخل باك را هم میسوزانید. بعد از سوختگیری، الكی در خیابانها بالا و پایین میروید. ساندویچ زاپاتا میخورید، دوباره بنزین میزنید و به خانه برمیگردید.
- قرار است خواهر همسرتان با دامادهایش به خانهتان حمله كنند. یك عالمه شام درست میكنید. اما او فقط با شوهرش میآید و یك عالمه غذا را تا چند روز بعد در یخچال نگهداری میكنید و هر روز به خورد شوهر بچههایتان میدهید. آخرش آنها هم خسته میشوند و یك روز كه در خانه نیستید، غذاها را دور میریزید و الكی به شما میگویند كه آن را خوردهاند تا بالاخره از غذای یخچالی راحت بشوند.
- به پسرتان اجازه میدهید تا از اتومبیلتان استفاده كند و با دوستهایش به گردش برود. یك روز وقتی از محل كارتان به خانه برمیگردید، همسرتان میگوید كه اتومبیلتان از وسط نصف شده است. شما كه این پولها برایتان چیز مهمی نیست، دستی روی سر فرزندتان میكشید و از او میخواهید تا سعی كند زودتر گواهینامه بگیرد.
ادامه مطلب
چوپانی مشغول چراندن گله گوسفندان خود در یك مرغزار دور افتاده بود. ناگهان سر و كله ی یك اتومبیل جدید كروكی از میان گرد و غبار جاده های خاكی پیدا شد. راننده ی آن اتومبیل كه یك مرد جوان بسیار شیک پوش، با لباس های مارک دار سرش را از پنجره اتومبیل
بیرون آورد و پرسید: اگر من به تو بگویم كه دقیقا چند راس گوسفند داری، یكی از آنها را به من خواهی داد؟
چوپان نگاهی به جوان تازه به دوران رسیده و نگاهی به رمه اش كه به آرامی در حال چریدن بود، انداخت و با وقار خاصی جواب مثبت داد.
جوان، ماشین خود را در گوشه ای پارك كرد و كامپیوتر Notebook خود را به سرعت از ماشین بیرون آورد، آن را به یك تلفن راه دور وصل كرد، روی اینترنت وارد صفحه ی NASA شد، جایی كه می توانست سیستم جستجوی ماهواره ای (GPS) را فعال كند. منطقه ی چراگاه را مشخص كرد، یك بانك اطلاعاتی با 60 صفحه ی كاربرگ Excel به وجود آورد و فرمول پیچیده ی عملیاتی را وارد كامپیوتر كرد. بالاخره 150 صفحه ی اطلاعات خروجی سیستم را توسط یك چاپگر مینیاتوری همراهش چاپ كرد و آنگاه در حالی كه آنها را به چوپان می داد، گفت: شما در اینجا دقیقا 1586 گوسفند داری.
چوپان گفت: درست است. حالا همان طور كه قبلا توافق كردیم، می توانی یكی از گوسفندها را ببری.
آنگاه به نظاره ی مرد جوان كه مشغول انتخاب كردن و قرار دادن آن گوسفند در داخل اتومبیلش بود، پرداخت. وقتی كار انتخاب آن مرد تمام شد، چوپان رو به او كرد و گفت: اگر من دقیقا به تو بگویم كه چه كاره هستی، گوسفند مرا پس خواهی داد؟
مرد جوان پاسخ داد: آری! چرا كه نه؟
چوپان گفت: تو یك مشاور هستی.
مرد جوان گفت: راست می گویی، اما به من بگو كه این را از كجا حدس زدی؟
چوپان پاسخ داد: كار ساده ای است. بدون اینكه كسی از تو خواسته باشد، به اینجا آمدی. برای پاسخ دادن به سوالی كه خود من جواب آن را از قبل می دانستم، مزد خواستی. مضافا اینكه هیچ چیز راجع به كسب و كار من نمی دانی، چون به جای گوسفند، سگ مرا برداشتی!