خداوند نباید سه چیز را به انسان میداد: یکی عشق...ویکی غرور و دیگری دروغ . زیرا به خاطر عشق از روی غرور دروغ میگوید
شبی از شبها تو به من گفتی که شب باش: من که شب بودم و شب هستم و شب خواهم بود به امیدی که تو فانوس شب من باشی
همه زندگی فقط 3روزه : اومدن - بودن - رفتن . من خودم نخواستم بیام ولی خودم می خوام که باشم اونم فقط به خاطره تو وقتی هم که دیگه نباشی منم میرم
باز در کلبه ی عشق عکس تو مرا ابری کرد.عکس تو خنده به لب داشت ولی اشک چشم مرا جاری کرد
همه وقتی از زندگی خسته میشن میگن خدا نفسمو بگیر ولی من هیچ وقت اینو نمیتونم بگم آخه تو نفس منی.
اگر از پایان گرفتن غم هایت نا امید شده ای به خاطر بیاور زیباترین صبحی که تا به حال تجربه کرده ای ...مدیون صبرت در برابر سیاهترین شبی هستی که هیچ دلیلی برای تمام شدن نمی دید.
یکی باش برای یک نفر ..... نه تصویری مبهم در خاطره های 100 نفر
فرشتگان روزی از خدا پرسیدند : بار خدایا تو که بشر را اینقدر دوست داری غم را دیگر چرا آفریدی؟ خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی کند؟؟؟؟؟؟؟
هرگزبرای عاشق شدن به دنبال باران و بابونه نباشی گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشان
عشق مثل شاپرک می مونه، اگه ولش کنی میره، اگه محکم بگیریش می میره!
من در یک ماموریتم، ماموریتی برای دوری از تو، ماموریتی برای فراموش کردنت و فرار کردن از دستت که باهات صحبت نکنم و تورو نبینم در یک کلام :ماموریت غیر ممکن!!!
ای کاش زندگی مثل فوتبال بود ، که خوشی را پاس ، جدائی را شوت ،بی وفائی را فول ، غم را آفساید و محبت را گل میکردیم . . . !
آینده خاطره ایست از یاد رفته که به یاد آمدنیست، گذشته خاطره ایست به یاد مانده که از یاد رفتنیست.. و حالا "زندگیست!"
مثل ساحل آرام باش تا دیگران مانند دریا بیقرارت باشند.
در دایره عشق اگر باران بلا بارید ٬ عاشق آن است که از دایره بیرون نرود . . .
توآسمون عاشقی ستاره پیدانكنی ،مدیون اشكای منی اگه فراموشم كنی
اگر خداوند یک آرزوی انسان را برآورده میکرد من بیگمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن من را . . . آنگاه نمیدانم براستی خداوند کدامیک را میپذیرفت . . . ؟
چشمات به رنگ دریا بود . نامت دریا بود و اول بار هم کنار دریا با تو آشنا شدم . از آب آمدی یعنی خودم از آب گرفتمت . دستت به التماس از آب بیرون بود که دل به دریا زدم و ناجی ات شدم . عاشقت شدم و ازدواج کردیم .هردو دانشجوی زیست شناسی بودیم و با هم خوش بودیم .همیشه می گفتی رابطه عاشقانه مثل رابطه صید و صیادیه . تو صیاد بودی و من صید . نکنه خودت را به غرق شدن زده بودی ؟ اما زندگیمان از همان اول یک زندگی انگلی بود . تو انگل بودی و من میزبان . تا خرخره زیر بار قرض رفتم . به خاطر تو . خانه و ماشین را به نام خودت کردی . حقوقت را تمام و کمال برای خودت خرج می کردی. حقوق من هم آخر ماه دست تو بود . بامن مثل یک برده رفتار کردی .می گفتم زندگی زناشویی مثل رابطه همیاری می مونه . حتی توی طبیعت دو موجود از دو گونه مختلف می تونن با هم رابطه همیاری داشته باشن ولی من و تو که از یک گونه ایم .خودخواه بودی ومی خندیدی و وقتی می خندیدی چال گوشه لبت تورا صدبرابر زیباتر می کرد . آیا این ضعف من پیشینه تاریخی و ارثی داشت ؟ آیا رفتار تو به دلیل ترس تو از آینده نامطمئن در این جامعه مرد سالار بود؟ به هرحال خرت شده بودم .تحمل می کردم چون دوستت داشتم . تا اینکه مریض شدم .سندروم نفروتیک .کلیه هام پروتئین پس می داد .مدت طولانی به قرص بسته شده بودم . هیدروکلروتیازید ، لوزارتان ، پردنیزولون آر5 . ضعف و ناتوانی همه وجودم را گرفته بود . دیگه مثل سابق نبودم . شاید از خوب شدن من ناامید شده بودی . تو هم دیگه مثل سابق نبودی. به چیزی بدتر از قبل تبدیل شدی . با غریبه ها بگوبخند می کردی لج مرا در آوری تا اینکه اون مرتیکه پیدایش شد . تقاضای طلاق کردی. و من دیگه مثل تو خودخواه شده بودم .شاید تو حق داشتی ولی دیگه من عاشقت نبودم . گفتم بیا برای آخرین بار بریم جایی که با هم آشنا شدیم .همان دریا . همان ساحل. قبول کردی .اینجا دوباره به التماس افتادی .حتما از کارات پشیمون شده بودی که اونجور زیر آب دست و پا می زدی .
همیشه دوست داشتی دریا قبر تو باشد. حالا به آرزوت رسیدی. خداحافظ .خداحافظ .شاید من هم زیاد زنده نمانم ولی تا اون موقع قول می دم دیگه عاشق نشم .
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"دوست دارم
تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟
چطور میتونی بگی عاشقمی؟
من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم
ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی
باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،
صدات گرم و خواستنیه،
همیشه بهم اهمیت میدی،
دوست داشتنی هستی،
با ملاحظه هستی،
بخاطر لبخندت،
دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت
ادامه مطلب
به توعادت کرده بودم، رفتیُ دلُ شکوندی باچشام شدی غریبه،
عاشق عشق توبودم،
باچه احساس قشنگی
فقط فقط با توبودم،
توی دنیای دو رنگی
حالا من اینجاتک وتنها،
توهم اون سر دنیا
میزنه آتیش به قلبم،غم غصه های فردا
تلخی ِِسکوت ِغربت تورو یاد من می یاره
ابر بارونی ِچشمام داره بدجوری می باره
با اینکه مال من نیستی
و من از تو به دورم
واسم لحظه های با توبودن
تجربه بودند تورو میخواستمو نذاشتی
حرمت واسم عاشق بودم
اومدم تا شهرغربت واست
ولی به جرئت بازم میگم
آرزومه که توبشی خوشبخت
بازم هرجایی که هستی
هر جایی که رفتی نگی شبنم بد بود
چون رفتارام با تو به خدا قسم بد نبود
ضعیف ترین کلمه حسرت است، آن را نخور. سست ترین کلمه غرور است، بشکنش. لطیف ترین کلمه لبخند است، آن را حفظ کن. صمیمی ترین کلمه دوست است، او را فراموش نکن...
برای من مهم نیست که وقتی کسی تنهاست به فکر من باشه
برای من این مهمه که وقتی اطرافش شلوغه ? قلبش به خاطر من میتپه
قطره بارون ممکنه کوچک دیده بشه ? اما یک گل تشنه ? همیشه منتظر باریدنشه
یک اس ام اس ممکنه ساده برسه ? اما قلب فرستندش خیلی به یادته
شکست در عشق فاجعه نیست ? فاجعه آن است که بدانی چرا در عشق شکست خوردی
به ستاره های کم نور قناعت کن ? که ستاره های بزرگ زودتر به چشم میآن
و تو نگاه همه جا میگیرن
معمولا آدما از اینکه بعد از مرگ فراموش بشن وحشت دارن
ولی چه سخته زنده باشی و فراموش بشی
نان که جیره بندی بود، آب را هم جیره بندی کردند و من میترسم از روزی که آدمها را هم جیره بندی کنند و سهم من تو نباشی
عشقی که تنها با یک نگاه آغاز میشود ، با شناخت سست و سست تر میشود
ولی عشقی که با شناخت آغاز میشود با هر نگاهی عمیق و عمیق تر میشود . . .
آدما خنده هاشون همیشه از دل خوشی نیست، گاهی شکستن دلی کمتر از آدم کشی نیست، گاهی دل این قدر تنگ میشه که گریه هم کم میاره، یه جمله ی ساده گاهی چقدر واست غم میاره..
کاش میدانستی آن کس که در تو امید به زندگی را پرورش میداد ، خودش محتاج
قطره ای از باران محبت بود . . .
آدم ها همه می پندارند که زنده اند. برای آنها تنها نشانه ی حیات، بخار گرم نفس هایشان است! کسی از کسی نمی پرسد: آهای فلانی! از خانه ی دلت چه خبر؟! گرم است؟ چراغش نوری دارد هنوز؟.
اگر می خواهی احساس ثروتمند بودن و توانگری کنی، چیزهایی را به خاطر بیاور که پول قادر به خریدن آنها نیست: با پول می توانی همسری زیبا داشته باشی اما عشقی زیبا هرگز، می توانی خانه ای مجلل داشته باشی اما آرامش هرگز، می توانی کتابخانه ای مجهز داشته باشی اما علم هرگز، می توانی تخت خوابی رویایی داشته باشی اما خواب راحت هرگز..
زندگی چون قفس است، قفسی تنگ پراز تنهایی، و چه خوب است دم غفلت آن زندان بان، و سپس بال و پر عشق گشودن، بعد از آن هم پرواز..
در عشق حداقل قطره ای جنون هست و در جنون هم همیشه دریایی از عشق!
پس چشمانت چه زمان درخواهند یافت که: "نگاه، زاده ی علاقه است!.."